معرفی کتاب | «هواتو دارم»
به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، مرتضی عبداللهی جوانی باهوش و شجاع بود که به انواع و اقسام هنرهای رزمی تسلط داشت. عشق به جهاد و شهدا را از همان اول میشد به وضوح در او دید. در آخر هم خدا او را فراخواند و به او گفت «هواتو دارم» تا با شهادت، آسمانی شود.
کتاب «هواتو دارم» دارای دو قهرمان است که قهرمان اول شهید و قهرمان دوم همسر شهید است؛ چنانچه شهید سلیمانی هم در وصف همسران شهدا گفته بود، پاداش همسران شهدا کمتر از شهدا نیست.
کتاب در۱۲ فصل جریان دارد. از سال ۸۵ شروع و در سال ۹۷ تمام میشود. در حقیقت نویسنده در این اثر دو خط داستانی را در یکدیگر ادغام کرده است. یکی زندگی دختری با نام مستعار «ستاره» است که در قالب همسر، نقش روایتگری اثر را به عهده گرفته و این قصه زیرین کتاب است و دیگری داستان زندگی جوانی است ۲۰ ساله که بعد از ازدواج با ستاره، شهید مدافع حرم میشود. شهیدی که داستان او، قصه برجسته اثر بوده و عنوان کتاب براساس زندگی او نامگذاری شده است.
گزیدهای از کتاب «هواتو دارم»، قهرمان اول:
شروع کرد تک تک اعضای خانواده را به من سپرد، خانواده خودش که تمام شد شروع کرد به سفارش اعضای خانواده من، منتظر بودم بین همه این حرفها سفارشی هم برای خودم داشته باشد؛ ولی چیزی نگفت، همه را که به من سپرد از روی صندلی بلند شد، با همان چشمهای اشکبار به مرتضی گفتم: با معرفت پس من چی، منو به کی میسپری؟
لبخند آرامی زد و گفت: نگران نباش، بهت قول میدم، خودم همه جا، هروقت، هرطوری هم که بشه هواتو دارم...
گزیده ای از کتاب «هواتو دارم»، قهرمان دوم:
«بدنم خشک شده بود، بدون هیچ تحرکی. رنگ به چهره نداشتم. مرگ تمام وجودم را فراگرفته بود، همهٔ ۱۸ سال عمرم در کسری از ثانیه مرور شد و احساس کردم در آن لحظه بی اختیارترین موجود زمینم؛ خیلی حقیر، خیلی ناچیز! جوری که انگار از اول نبودهام و از اول هیچ اختیاری نداشتهام، حتی بهاندازهٔ یک دست تکان دادن، حتی به اندازهٔ یک چشم برهم زدن! من مانده بودم و جسم بیجانم که حتی نمیدانستم اینهمه تاریکی تا کجا ادامه دارد.
صدای اذان که از منارههای مسجد محل داخل خانه ریخت، چشمهایم باز شد. نور جای تاریکی را گرفت. همهٔ آن چیز که دیده بودم، خواب بود؛ ولی خیلی روشن. یک تصویر کاملاً گویا که میخواست من را زنده کند.
صدای هقهق گریههایم اتاق را برداشته بود. اشک امانم نمیداد. مامان که با شنیدن صدای گریهٔ من هول کرده بود، با یک لیوان آب داخل اتاق آمد و گفت: «چی شده دخترم؟ خواب دیده ای؟ دلت درد میکنه؟»
گریه حتی اجازه نمیداد حرف بزنم. با دست اشاره کردم که چیزی نیست. دور خودم میچرخیدم و نمیدانستم این خواب قرار است با من چه کند. شبیه تشنهای بودم که در برهوت بیابانی بیآب وعلف به دنبال یک جرعه آرامش میگشت. حس شرمندگی ازعمر گذشته یک لحظه رهایم نمیکرد.
برای رسیدن به آرامش به وضو پناه بردم. سرودستی شستم و بیاختیار چادر نماز گُل گلی خودم را سرکردم. کمی بعد، ضربان قلبم آرامتر شده بود. دودستی چسبیده بودم به چادر. در آن بی قراری احساس می کردم نخ این چادر مایهٔ آرامش من شده. به خوابی که دیده بودم فکر می کردم. خوابی که تمام وجودم را شکست، زندگیام را به هم ریخت و من اراده کردم دوباره آن را بچینم؛ ولی با شکل وشمایلی متفاوت. نمیدانستم دقیقاً باید چه کار کنم. تنها چیزی که در آن شک نداشتم، این بود که باید تغییر کنم.
همانطور که نشسته بودم، به مامان گفتم: «میخوام از همین امروز دیگه چادر سرکنم!»
مامان گفت: «تو؟ چادر؟»
گفتم: «آره مامان. دوست دارم یه مدت چادر سر کنم.»
مامان جواب داد: «آفتاب نزده خواب نما شده ای انگار. حالا یه کم استراحت کن تا صبح خدا بزرگه. معلومه شب درست حسابی نخوابیدی ستاره.»
اما تصمیمم را گرفته بودم. حالم خیلی منقلب بود و هرچه که ساعت میگذشت این خواب دست از سرم برنمیداشت. صبحانه را که خوردیم، یک راست رفتم سراغ کمد لباسها. دنبال چادرم میگشتم. میخواستم از همین اولین روز با چادر به کلاس زبان بروم. از قبل چادر داشتم. مامان به من یاد داده بود که باید هرکجا میرویم طبق شأن همان جا رفتار کنیم و لباس بپوشیم؛ برای همین، تأکید داشت وقتی مسجد می رویم یا ایام محرم داخل هیئت حتماً چادر سر کنیم.»